سیب...
همینطور باید گشت...
ولی انگار بی نتیجس...
بعضی وقتا فکر میکنم باید دوستانم رو بی
دلبل بگذارم کنار...
تا شاید مثل بقیه نشن...
مثل اونایی که خیلی روشون حساب میکنی و
یه روز میبینی چند ساله که اینا مجسمن...
خودشون جای دیگه ، تو جلو مجسمشون
نشستی...
بیخیال...
میخوام پاک کنم وب رو...
ولی از bibi نکردن خوشم نمیاد...
انگار تنها بودن بیشتر از جار زدن به
دردم میخوره...
دريغا كه بار دگر
شام شد ،
سراپاي گيتي سيه فام
شد ،
همه خلق را گاه
آرام شد ،
مگر من ، كه رنج و
غمم شد فزون .
جهان را نباشد خوشي
در مزاج ،
بجز مرگ نبود غمم
را علاج ،
وليكن در آن گوشه
در پاي كاج ،
چكيده است بر خاك
سه قطره خون .
bibi
سیب...
5 سال بعد...
مهم هست یا نیست...
مسئله این است...
با تیغ نبض را گرفتن...
با شصت پای راست لانه ی مارج را ویران
ساختن...
روح را در ظرف غذا مجسم کردن...
در انتها مانند آغاز بودن...
آمدند ، ویران کردند ، رفتند ، اکنون
آبادند...
بودیم ، ویران شدیم ، ماندیم ، و اکنون
پس از هزاران سال به بودیم ها مینازیم و مشغول ساختن خواهیم بودها از بودیم ها هستیم...
غافل از ماندنها...
کشتن ها ، کشته ها ، قاتل ها ، همگی
فراموش شدند...
زیرا پرنده مردنیست ، پرواز را به خاطر
سپردیم...
بله ، کشتار را فرا گرفتیم...
مطالب قبلیه وبلاگ رو پاک کردم ، چون یه
جورایی بچه گانه نوشته بودم.
و این توهین به مخاطبه...
یکی از رفیقام یه تلنگر بهم زد به نام
حسام.
از اون جایی که حرفهای مفت نمیزنه باعث
شد به فکر بیفتم.
ولی خیل جالبه ، که از این وبلاگ چه
رفیقهایی پیدا کردم.
بماند...
شعری که بالا نوشتم تا الان آخرین شعریه
که گفتم.
البته اگه بشه اسمش رو شعر گذاشت.
ولی هنوز کاملش نکردم.
واسه پست بعد نظر(منظورم کامنت نیست ،
منظورم کمک فکریه!!!) بدین ، به نظرتون راجع به چی بنویسم؟
sAcrAt با face of hate تو سالن انتظار بیمارستان نشستن sAcrAtاز جیبش یه پاکت سیگار در میآورد و.....-"سیگار؟"
سرش را پایین می آورد. سیگار را از دست مرد میگیرد و شروع میکند به جستجو در جیبهایش. مرد لبخند میزند و از جیب شلوار جینش فندکی را در می آورد. سیگار را روشن میکند.
-"چند وقت بود نکشیده بودی؟"
نگاهی از سر بی حوصلگی به چپ و راستش میکند، پکی به سیگارش میزند و بعد از چند لحظه میگوید: "چند روزی میشه"
مرد با ریش بزی سیاهش بازی میکند، هنوز لبخند بر لب دارد و با چشمان سایه-اش خیره به او نگاه میکند. صدای فیلتر شده از بلندگو پخش میشود: "دکتر ... به اتاق زایمان"
هر دو بلند میخندند.
-"بخش زنان...تاحالابه این جور بخشا سر نزدم. پایی بریم یه نگاهی بندازیم؟"
با سیگارش بازی میکند، هنوز ته-خنده ای بر گوشه لبش به جا مانده. بعد از چند لحظه درنگ میگوید: -"بریم پسر، منم بدم نمیاد"
-----------
-"شما نباید سبزیجات سالادی و نوشابه گازدار یا الکلی مصرف کنین، سیگار هم اصلا نباید بکشین، میتونه ادامه زندگیتون رو ازتون بگیره..."
تلخند میزنند: -"آقای دکتر، زندگی بدون سالاد و الکل و سیگار به چه درد من میخوره؟"
دستی که در جیب چپ کتش است نسخه را مچاله میکند. یاقوت حلقه اش کنده میشود.
-----------
برانکاری از کنارشان رد میشود. ملافه سفید روی محموله برانکار را کاملا" پوشانده است.
-"آره رفیق، سخته. تحمل اینجور تغییرا سخته. تا حالا به این فکر کردی چرا وقتی یکی میمیره خانوادش ناراحت میشه؟"
پک دیگری به سیگارش میزند:-"فکر کنم خودت همین الان گفتی، چون تحمل این تغییرا براشون سخته."
مرد چینی به ابروهایش می اندازد-:"خب، یعنی به خاطر اون مرحوم ناراحت نیستن، به خاطر خودشون ناراحتن."
به انتظار آسانسور می ایستند.
-"میدونی...دنیای جالبیه. همه به فکر خودشونن، اما هی دم از ایثار به خاطر بقیه و از خود گذشتگی میزنن. همش مزخرفه، نه؟"
ته سیگار را روی زمین می اندازد: -"اوهوم"
-----------
-"زندانی رو بیارین."
صدای حرکت زنجیرها متوقف میشود. مرد لباس نارنجی زندان را به تن دارد. او را روی صندلی می نشانند. ماموری که کت و شلوار یک دست و اتو کشیده بر تن دارد حکم را میخواند: "شما به خاطر دروغ و ایجاد شک وشبه در مین جوانان-وبه خاطر توهین به اعتقادات مردم و همچنین توطیه علیه ولایت فقیه محکوم به مرگ بوسیله صندلی الکتریکی هستید. از پدر روحانی خواهش میکنم دعای خودش رو برای آرامش روح شما بخونه."
پدر روحانی، با عبای سفید به نزدیک صندلی الکتریکی که متهم بر روی آن قرار دارد میرود.
-"پسرم، از خدا میخوام که همه گناهانت رو ببخشه، و مرگ رو بر تو آسون کنه. اعترافی نداری که انجام بدی؟"
مرد میخندد:-"چرا پدر، دارم. من از کارم پشیمون نیستم. کاری که من کردم برای آزادی مردم و بیان عقاید بوده اگه قرار باشه کسی به عنوان گناهکار معرفی بشه،اون تویی نه من."
پدر روحانی با خشم دور میشود.
----------------
صدای گریه نوزاد در بخش میپیچد. قیافه هر دو غمگین به نظر میرسد.
-"میدونی، الان که فکر میکنم میبینم دلم داره کم کم تنگ میشه"
-"آره، منم. اما... خیلی رو میخواد."
-"دل تنگ شدن؟"
-"در مورد ما دل تنگ شدنم واقعا" رو میخواد. اما یه چیز دیگه رو گفتم."
-"حال معما ندارم."
-"خیلی خب، داشتم به این فکر میکردم که خیلی رو میخواد کسی که جهنم رو آفریده خودش تو اون نباشه."
---
سرمای سردخانه را احساس نمیکنند. از کنار جسد ها میگذرند.
مرد رو به او میکند و میگوید: "خب...پس تو همونی هستی که گناه بزرگه رو انجام داده، ها؟"
با بی حالی نگاهی به رگ دستش میکند. بریده است اما خونریزی ندارد.
-"منم مثه توئم رفیق، اونور سالون رو نگاه کن...دو تا اونور تر از یخچال خودت مال من خوابیده."
با بی حالی سرش را تکان میدهد.
مرد از جیبش سیگاری در می آورد و به سمت لبانش میبرد، اما ناگهان وسط راه دستش را با حالت تعارف به سمت او دراز میکند:
-"سیگار؟"
-بالاخره نگفتی از سیگار بود یا کار این تیغه بود؟
-هر دوتاش ........اصلا مگه اهمیت داره حالا که شده! -میای به جاهای دیگه سر بزنیم ؟ -مگه نمیدونی تا خاکمون نکنن بلاتکلیفیم؟ - راستی یادم نبود ......بیا تو همین بیمارستان یه چرخی بزنیم. -باشه بریم .
(نوشته شده توسط sAcrAt )